X
تبلیغات
داستان های قشنگ وزیبا





















داستان های قشنگ وزیبا

                                                    قایق

توي يه قايق كوچك يه دختر پسر بودند كه عاشقانه همديگه وقايقشونو دوست داشتند.اونها با قايق از مردابها رودها و رودخونه هاي زيادي گذشته بودند و سختي هاي زيادي رو پشت سر گذاشته بودند و حالا به در يا رسيده بودند.

تو قايق دختر و  پسر احساس خوشبختي مي كردند هر وقت پسر خسته ميشد دختر پارو ميزد و هر وقت دختر خسته ميشد پسر پارو ميزد اونها از اين همه خوشبختي شاد بودند ولي...............

ولي يه روز قايق سوراخ شد. دخترك ترسيد. پسر كه ديد دختر ترسيده دستهاي دخترك رو گرفت و گفت نترس عزيزم الان درستش ميكنم.ولي دخترك خيلي ترسيده بود و حرفها و دلداريهاي پسر اثري نداشت پسر تموم تلاششو كرد تا دخترك رو اروم كنه ولي نتونست پسر يواش يواش داشت ميفهميد كه دخترك موندني نيست.

تو همين موقع يه كشتي بزرگ و زيبا به قايق نزديك شد دخترك از كشتي كمك خواست پسرك با تمام وجود از دخترك خواست تا تو قايق بمونه ولي دخترك تصميم خودش رو گرفته بود و خواهشها و التماسهاي پسر رو نمي شنيد در اخر هم دختر سوار كشتي شد و رفت.

بعد از رفتن دختر پسر رفت و يه گوشه قايق نشست وهيچ كاري هم براي بستن سوراخ قايق نكرد پسر قايق رو بدون دخترك نمي خواست.

پس از مدتي آبي كه از اسوراخ وارد قايق ميشد تمام قايق رو پر كرد وقايق رو با پسرك غرق كرد.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت16:8توسط غریب اشنا | |

حال تمام اعضاي بدنم زار بود. چشمام به بي نهايت جاده خيره شده بودند ته جاده مه الود بود همون جايي كه عشقم توش ناپديد شده بود.دستام به دور زانوهام حلقه زده بودند پاهام براي اينكه حوصلشون سرنره با خاك زمين بازي ميكردند.يه بغض سنگيني راه گلومو بسته بود .دهنم حرفي براي گفتن نداشت. گوشهام هم مثل اينكه كر شده بودند. چيزي نمي شنيدند در واقع خودشونو به نشنيدن زده بودند. وضع قلبم از همه بدتر بود قلبم گوشه سينم كز كرده بود با يه زخم بزرگ از خيانت ويه دنيا غم و غصه از رفتن عشقش .
اين عقلم بود كه داشت همه رو سرزنش ميكرد چون از وقتي عاشق شده بودم عقلم خودشو كنار كشيده بود وهمه اعضاي بدنم به حرف قلبم گوش مي كردند حالا هم كه عشقم رفته بود عقلم چهره حق به جانب گرفته بود و همه رو ملامت ميكرد.عقلم اول از همه از چشمام شروع كرد عقلم چشمامو ملامت مي كرد كه چرا از نگاه اولش نگذشته بودند وبه نگاهاي بعدي ادامه داده بودند عقلم به چشمام گفت تقصير شما بود كه قلب رو لرزونديد حالا نوبت دستام بود كه زير رگبار سرزنشهاي عقلم قرار بگيرند عقلم به دستام گفت مگه نگفتم هي واسه اون نامه هاي عاشقانه ننويسيد  چرا هر كاري مي كرديد واسه خاطر اون بود من كه گفته بودم بلاخره اون ميره عقلم رو كرد به پاهام و گفت چرا هي به دنبالش ميرفتيد چرا هر جا كه اون بود شما هم اونجا بوديد مگه نگفتم كارهاي اين قلب از رو احساسه به حرفاش گوش نديد. عقلم به دهنم گفت حقته اينجوري لال بشي هي اسم اونو تكرار ميكردي هر جا ميرسيدي از اون حرف مي زدي حالا هم اينجوري ساكت بمون. بعد رو به گوشهام كرد گفت چيه چرا غمگينيد چند بار به شما گفتم تا اسم اون دختره مي اد خودتونو تيز نكنيد همش دنبال يه حرف يه سخن از اون بوديد حالا بكشيد حقتونه. نوبتي هم كه باشه نوبت قلبم بود عقلم صداشو پائين اورد و به ارومي گفت ديدي چي به روزت اورد من كه گفته بودم اينجوري ميشه.
 ولي قلبم پشيمون نبود اون حتي زخمي رو كه از عشقش خورده بود رو دوست داشت. نه تنها قلبم بلكه همه اعضاي بدنم هنوز اونو دوست داشتند چون اون دختر باعث شده بود انها طعم عاشقي رو بچشند اعضاي بدنم ناراحت بودند ولي پشيمون نبودند از اينكه عاشسقش شده بودند.
عقلم بعد از اينكه همه رو سرزنش كرد رفت وگوشه سرم نشست ديگران نميدونسدند كه عقلم هم عاشق اون دختر شده بود واز رفتنش غصه دار بود و از غصه داشت ديونه ميشد.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت16:4توسط غریب اشنا | |

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند


برچسب‌ها: داستان باحال

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت13:58توسط غریب اشنا | |

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه - مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم. پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت. بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم. زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگوزن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم غول میپرسه درس هم خوندین؟ زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم غول میپرسه چند سالتونه؟ زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتو


برچسب‌ها: داستان باحال

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت13:54توسط غریب اشنا | |